سبد خرید
0
هیچ محصولی در سبد خرید نیست.

یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت

تصویر مربوط به آبرنگ، اثر زنده یاد استاد مرتضی رسام نخجوانی است که مطلب ذیل به قلم فرزندش می باشد که چگونگی یافتن اثر جدیدی از پدرش را به روایت نشسته است:
قطعه اثر کوچک آبرنگ را که بدست گرفتم، حسی غریب سراپای وجودم را در بر گرفت. انگار چراغ خاطره ای که خود در آن نقشی نداشته ام، در دوردست های ذهنم روشن شد. احساسی عجیب و عاطفی که بخواهد یادی خوش از گذشته ها را برایم تداعی کند.
حسی که برایم هم تازگی داشت و هم نداشت. «داشت»، چون این اثر را بار اولی بود که می دیدم و «نداشت»، چون نظیر این آبرنگ را شاید و حتماً که قبلا نیز دیده بودم.
هاله ای از این دو حس متفاوت و متضاد احاطه ام نمود. اثری بود متعلق به سالهایی دور که گذشتِ این سالها ، از تار و پود آن بوضوح می بارید: گل های رز با غنچه و برگها داخل لیوانی آب.
رنگ و بوی قدیمی بودنش را کاملا حس می کردم. گوشه ای از کار در گذر زمان، پوسیده و ریخته بود و از چند جا نیز بطور اُریب تا خورده بود. داد می زد که از لحظه خلق اثر تا امروز ، قاب گرفته نشده است. پاسپارتویی هم داشت که ای کاش آن را نمی داشت. پاسپارتویش با بدسلیقگی انتخاب شده و نوعی وصله دم دستی بود بر یک کار آبرنگ ناب. مخلص کلام، خوب نگهداری نشده بود.
این کار کوچک آبرنگ در ابعادی حدود بیست در پانزده سانتی متر در طول سالیان طولانی، رفتاری در خور ندیده بود.
به احتمال قریب به یقین نیز پوسیدگی های لبه های کاغذ، باعث شده بود که کناره های آن را برای مرتب جلوه دادن و موجه نمودن ناهنجاری های نگهداری اش- احتمالا- در بین اوراق و ورق پاره های دیگر، با قیچی ببرند و به شکل مرتب تری – به خیال خود- در آورند و در نتیجه کادر اثر کوچکتر و تنگ تر شده بود. سراغ ابرو رفته و چشم را کور کرده بودند. وانگهی خود لیوان نیز به اندازه ای که باید دیده می شد، نبود.
تمام این ها را می شد نادیده گرفت و باز شیفته این اثر نقاشی شد که ارتباط عمیقش با من، این شیفتگی را دو چندان کرده بود. این ارتباط، مثل دیدار برادری بود که تاکنون هرگز ندیده ای اش و اکنون که می بینی، پیر و فرتوت و فرسوده شده، اما همچنان برادر توست و دیدنش، زنگار سالها دوری و نادیدنش را از دلت می زداید.
این نقاشی را در منزل یکی از دوستان قدیمم، مهندس جلیل مکبر- که در ضمن خود نقاش است و مجموعه دار و در کار خرید و فروش آثار نقاشی- دیدم.
باتفاق دوست نقاش دیگرم- آقای محمودی- به دیدنش رفته بودم و پس از چای و گپ و گفت های معمول، اظهار داشت که اخیراً کار آبرنگی به دستش رسیده و با توجه به سبک و سیاق کار، تصور می کند که اثرِ یک نقاش خارجی باشد و به گمان خود، شبیه اش را در کار هیچ کدام از نقاشانی که می شناخت ، ندیده و حتی می گفت که چنین اثری ، اصولا نمی تواند کار نقاشان ایران باشد. و نظرم را می خواست بداند.
کار را که به دست گرفتم، با ذهنی از پیش جهت داده شده و آماده برای دیدن یک اثر از یک نقاش خارجی ، به یکباره مسحور زیبایی آن شدم: یک آکفارل ناب با تمام لطافت و زیبایی های یک کار آبرنگ از یک استاد آبرنگ کار.
حسی آکنده از مهر و وابستگی ای باورناکردنی نسبت به این کار کوچک در وجودم موج می زد و امواجش سراسر وجودم را فرا گرفت.
کهنگی ظاهر و تاخوردگی های مکرر و کنده شدن کناره های آن، مانع از احساس طراوت گل ها نشده بود. حتی رایحهٔ گل ها در اتاق نیز پراکنده بود و یا من اینگونه حس می کردم؛
دقایقی طولانی، با دقت و وسواس و تحسین، کار را نگریستم و در دل متاسف از اینکه در طول سالها، رفتاری شایسته با کاری به این زیبایی و لطافت صورت نگرفته است.
بنا به اظهار مهندس مکبر، گویا برادر نقاشش، منوچهر که او هم از دوستان من است، این را لابلای چند مدل نقاشی که از یک نفر خریده بود، یافته و متوجه شده است که این اثر، یک نقاشی منحصر بفرد است و پس از شور و مشورت با همدیگر، نتیجه گرفته اند که متعلق به یک استاد خارجی باید باشد.
اما مرور زمان و پوسیدگی و تاخوردگی و قاب نگرفتن و بدتر از همه برش ناشیانه کناره های اثر، اصالت آن را از بین نبرده بود یا نتوانسته بود ببرد و حال که در مقابل دیدگان من و در دستانم بود، بوی گل ها را به تمامی حس می کردم.
لیک مهمتر از همه اینها، آمیخته با بوی گل، بوی دیگری نیز به مشامم می خورد که دیر زمانی بود آشنا بودم با آن. بسیار آشنا. در زوایای کار خیره شدم و آن را از دید یک نقاش- که با یک اثر نقاشیِ استادانه، تخصصی تر برخورد می کند- نگریستم.
مصرانه دنبال امضاء می گشتم. امضایی دیده نمی شد. ناگهان به نظرم رسید که زیر اثر- جایی که محل امضاء باید می بود- چیزی دیده باشم، شبیه یک نوشته بسیار کمرنگ و ناخوانا. از مهندس مکبر ذره بین خواستم و نوشته را که با ذره بین کاویدم ، بناگاه احساسی که در همان اولین لحظه دیدن نقاشی به من دست داده و تا این لحظه رهایم نکرده بود، با شدتی بیشتر بر تار و پود وجودم چنگ انداخت. تقریبا زبانم بند آمده بود و قلبم به شدت می زد.
آن احساس عاطفی و ارتباطی که با این نقاشی کوچک از همان ابتدا برقرار کرده بودم، کار خودش را کرده بود: امضاء پدر بود!

آنچه را که مصرانه به دنبالش بودم، بالاخره یافته بودم
امضاء اثر- رسام نخجوانی- را زیر ذره بین به مهندس مکبر و دوست نقاشم نشان دادم و سر مست غرور از چنین کشفی، برگشتم به سال های آغازین دهه ۳۰ که هنوز به دنیا نیامده بودم.
قدمت اثر مربوط به آن سال ها بود و این را شیوه و شکل امضاء پدر در آن سال ها نشان می داد. با مداد کم رنگی، زیر کار را امضاء کرده و به مرور سالها و ساییده شدن اثر در لابلای اوراقی که بینشان محصور و مهجور مانده بود، کم رنگ و کم رنگ تر شده بود.
بواسطه رایحه ای که از اثر به مشامم خورده- و این رایحه برایم به مثابه فرزند و شاگرد استاد، چه آشنا و روح نواز بود- به کشف اثری قدیمی از پدر نائل آمده بودم».

یادداشتی از مجتبی نخجوانی- رییس انجمن نقاشان تبریز

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان