صاحب‌دیوان، پایـگاه خبــری و تحلیلی تاریخ و فـرهنگ ایران

پارس وی دی اس
یکشنبه, 24 تیر, 1403

روزی روزگاری تبریز؛ شیشه گرخانا

یکی از مشخصات بارز خیابان تربیت تبریز علاوه بر قرار گرفتن مسجد شعبان در ورودی آن و بورس کفشهای زنانه در فروشگاههای دو بال غربی و شرقی خیابان، واقع شدن منزل مسکونی حاج محمد آقا نخجوانی ( که اکنون به پاساژی شیک با نام مجتمع تجاری پردیس تبدیل شده است) و منزل استاد سید حسن قاضی طباطبایی و چلوکبابی میرآقا قرآنی پهلوان نیکنام تبریز ( پسرش میرمحمد نیز از ورزشکاران و کشتی گیران بنام تبریز بود)، وجود و حضور بازار شیشه گرخانا در انتهای آن است.

به گزارش صاحب دیوان، نام بازار شیشه گرخانا مترادف است با نام قنادی نوشین که وقتی از طرف خیابان تربیت وارد راسته شیشه گرخانه میشدیم تقریبا در اواخر این بازار قرار داشت و به لطف زولبییه های ترد و خوشمزه و خوش پخت در ایام مختلف سال مخصوصا رمضان یکی از مراکز رجوع مردم خوش خوراک تبریز به شمار میرفت و البته وجود قهوه خانه لطفی به مدیریت حاج عباس آقا در بالای قنادی نوشین شاید یکی از علل رونق همین قنادی هم محسوب میشد.
بازار شیشه گرخانه در دل خیابان تربیت که در انتهایش به محوطه مشهور ” هفت کچل لر” ختم میشود موقعیت ویژه ای  در بازار بزرگ تبریز دارد و تابلوی رنگینی از خاطرات جوانان دهه سی و چهل و پنجاه را به نمایش میگذارد…..
این بازار بافضای تنگ و عطرآگین خود ،که در روز و روزگاری مغازه هایش نه محل عرضه شیشه و بلور و خوردنی و پوشیدنی بلکه کتاب و دفتر و جزوه های درسی بود برای نسلی که در دهه سی و چهل همراه داریوش رفیعی عاشق زهره میشدند و از کوچه های خیال و رویا ” مهتاب شبی” با شور و حال گذر میکردند عزیز است و به یاد ماندنی در آن سالها ،یک ماه تمام از نیمه شهریور تا نیمه مهر راسته شیشه گرخانه پاتوق محصلین دبیرستانی تبریز میشد که در ازدحام و شلوغی بازار با کتابهای درسی شان به این محل میامدند تا آن کتابها را با کتابهای سال تحصیلی جدیدشان تعویض بکنند وبدین سان راسته پر میشد از کتابهای حل المسائل دهخدا و توفیقیان ،ریاضی اَزگُمی ،جغرافیای چهارم رازی ، ریاضیات وِبِر  ، علم الاشیاء دوم و ….‌‌
این خاطرات را جوانان دیروزی و مردان پا به سن گذاشته و از پنجاه و شصت گذشته امروزی هیچوقت از یاد نمیبرند اما شکل و قواره خود بازار و احیانا کتابفروشیهای صمیمی و درستکار را چرا! یا فراموش کرده اند و یا آرام آرام در حال فراموش کردنند…. فراموش میکنند که امروز از آن بازار شیشه گرخانه دیروزی خبری نیست که از اول راسته تا انتهای آن کتابفروش بود و ناشر روپا و کتاب چاپ کن ، نه قصاب وقندفروش و ادویه فروش و مرغ فروش ! حتی اگر تا پنج شش سال قبل سه چهار کتابفروش در آن دیده میشد به جز دو نفرشان بقیه از سر عافیت جویی شاید هم از سر اضطرار و اجبار و دهن کجی به جامعه فرهنگی رنگ و رو باخته و به انزوا رانده شده بهتر میدیدند نوشت افزار بفروشند تا کتاب …… اما حالا دیگر از آن دو باب کتابفروش خستگی نشناس وعاشق کتاب هم خبری نیست…
امروز نه از ابن سینا نخستین ناشر آثار صمد بهرنگی و معرّف وی به جامعه فرهنگی که با چاپ کتابهای روز رقابت تنگاتنگی با ناشران حرفه ای تهران داشت خبری هست و نه از کتابفروشی و انتشارات تهران با مدیریت حاجی آقا مشمعچی که باسعه صدر و بینش فرهنگی قوی خویش بانی و باعث به وجود آمدن کتابخانه های شخصی مردان بزرگ علم و ادب و هنر در تبریز بود. دیگر از کتابفروشی و انتشارات حاجی محمد باقر حقیقت هم خبری نیست. زنده یادی که هر چه در تهران و بیروت و مصر و دیگر شهرهای ایران و کشورهای همجوار چاپ میشد در اولین فرصت پشت ویترین مغازه اش می نشست همچنان که در قفسه های کتابفروشیِ تهرانِ حاجی آقا مشمعچی.
حالا هم اگر گذرمان بر بازار شیشه گرخانه بیفتد خواهیم دید که از کتابفروشی تهران فقط تابلوی آن باقیست اما مغازه تغییر کاربری داده و به بوتیک تبدیل شده است و افسوس خواهیم خورد بر مکانی که در روزگاری نه چندان دیر و دور محل رفت و آمد آموزگاران پاک سرشتی بود که نسل ما از از چشمه های زلال علم و ادب و اخلاق آنها به قدر وسع مینوشید. بزرگان گشاده رو همچون میرزا علی اکبر نحوی ،مرتصوی برازجانی برادران نخجوانی ،میرزا عبدالله مجتهدی میرزاجعفر سلطان القرایی، سید حسن قاضی طباطبایی، عبدالعلی کارنگ ،میر ودود سید یونسی و …که امروز دیگر نیستند تا سکوت و سکون نشسته بر در و پیکر بازار شیشه گرخانه ، حتی بر کتابفروشیِ بوتیک شده راببینند….
تعریض خیابان توپخانه ( جمهوری اسلامی فعلی و شاه بختی سابق) که قسمت شمالی بازار را همراه خود برد کتابفروشی حقیقت را هم به تاریخ سنجاق کرد، همچنان که کتابفروشی فردوسی را که در مدخل شمال غربی بازار قرار داشت و نیازهای علاقه مندان به کتابهای ترکی و چاپ قدیم را برطرف میکرد.(این دو کتابفروشی البته دو مغازه تازه ساز و شیک معوض گرفتند اما شوکت و حرمت گذشته را هر گز بدست نیاوردند)
منبع : خاطرات طباطبایی مجد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت